علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

زمستانه

1394/12/14 3:50
نویسنده : مامان فهیمه
922 بازدید
اشتراک گذاری

 بزرگ و بزرگتر که میشی سعی میکنم وبلاگتو خلاصه تر کنم.

دوست دارم بیشتر باهات حرف بزنم ولی گاهی وقتا یه چیزی ذهنم و مشغول خودش میکنه,که نکنه وقتی بزرگ شدی و خواستم بهت بگم که همچین دفترچه خاطراتی داری اونقدرا ذوق زده نشی و یا اولش واست جالب باشه بعد خسته کننده که انقدر جز به جز و مو به مو از با تو بودن و نوشتم......نمیدونم چی پیش میادمتنظر

پیش خودم میگم تو پسری و پسرا شاید مثل دخترا اونقدرا این چیزا واسشون مهم نباشه آخه کلی نگرید دیگهچشمکولی از شخصیتی که تا الان ازت شناختم فکر نمیکنم برات جالب نباشه.آخه یه پسر فوق العاده احساساتی و مهربونی که حتی گاهی وقتا با بابا میگیم کاش انقدر احساساتی نبودی.ولی یه چیزی و بدون تمام این نوشته ها رو با دل و جون واست نوشتم و با تک تکشون هزارتا خاطره از قبل و بعد برام زنده میشد.بیشتر پستات رو وقتی میزارم که خوابی مخصوصا آخر شبا مثل الان که ساعت 3بامداده بعضی وقتا بابا بهم میگه انقدر نمیخواد خودتو اذیت کنی واسه وبلاگ علی ولی خب من یه جورایی به اینجا وابسته شدم و هیشکی این و درک نمیکنه به جز مامانای وبلاگی,که چطور اینجا همه چیز و دقیق مینویسیم از اولین تجربه ها با ذکر تاریخ و اولین خوراکی ها و اولین بازیها و اولین مستقل شدنا و هزارن اولین دیگه که ممکنه فقط واسه خودمون این تاریخا اونقدر ارزشمند باشه که با مرور کردنشون بلااستثنا همه میگیم وای چه زود داری بزرگ میشی دلم واست تنگ میشه کوچولومحبت

ای کاش بزرگ نمیشدی و توی شادیهای از ته دل کودکانت غرق بودی.

ای کاش بزرگ نمیشدی و بدیهایی رو که میدیدی فرداش یادت میرفت نه اینکه بشه کینه و بمونه تو قلبت.

ای کاش بزرگ نمیشدی و خیلی راحت مثل بچگیا میگفتی من که دوست دارم... ویا خیلی راحت معذرت خواهی....

ای کاش بزرگ نمیشدی و خیلی راحت از ترسای تو دلت میگفتی (ترس از تاریکی ترس از حیوانات ترس از اجسام سیاه)

ای کاش بزرگ نمیشدی و توی حال زندگی میکردی از اکنون لذت میبردی فارغ از گذشته که گذشته و دلشوره ی آینده ای که در راهه

و چه و چه و چه...................................................

ولی یه چیزی بگماجازهخیلی از آدم بزرگا هنوز بزرگ نشدن و کوچولو هستن ای کاش بتونی جز اونا باشیمحبت

خب بریم سراغ عکسایی که توی زمستون نه چندان سرد 94 گرفتیم

هر از گاهی سجاده بابا رو پهن میکنی و اینجوری پشت به قبله نماز میخونی

زمستان

پسرک عشقه کیک ما وقتی مامانش کیک میپزه اینجوری در انتظاره.خیره به کیک توی فر و پرسیدن " پس کی آماده میشه؟ "

زمستان

زمستان

زمستان

جدیدا عاشق خرید شدی البته نه لباس بلکه خوراکی و رفتن به فروشگاهای بزرگ.آخر سرم اون چیزایی که مربوط به خودت میشه رو بعد از حساب کردن برمیداری و دستت میگیری.

زمستان   زمستان

یه هوای خوب زمستانی و باغ جنت

این اسبی که هر وقت میرفتیم دوست نداشتی سوار شی و فقط نگاش میکردی ولی اینبار...

زمستان

زمستان

بازی دوست داشتنی ترامپولین

زمستان   زمستان

زمستان   زمستان

زمستان   زمستان

زمستان   زمستان

بازم شاهکاره شما و سارینا.جالبه واسم تعصب خاصی نسبت به جنسیتتم نداریخندونک معمولا پسر بچه ها خیلی ناراحت میشن اگه بهشون بگی دختر ولی شما نه بعضی وقتا میگی مامان من دخترم پسر نیستم میگم چرا میگی اخه میخوام برم مدرسه.ههه فکر میکنی فقط دخترا میرن مدرسه چون اطرافت همش دخترهچشمکویا اگه یکی جلوت بگه نه این دخترونست ویا صورتی دخترونست شما هم میگی نه من دخترمعصبانیچند روز پیشم خونه مادر جون با سارینا دعوا میکردی سر بشقاب کیتیخندهعمه رفته بود یه بشقاب باب اسفنجی خریده بود واسه شما آخه خیلی باب اسفنجی رو دوست داری و یه بشقاب کیتی واسه سارینا که شما کیتی رو صاحب شده بودی و میگفتی من همینو میخوام همه بهت میگفتن این دخترونست شما هم با عصبانیت تمام میگفتی خب من دخترم دیگههههه.در نهایتم موفق شدیخندونکالبته ناگفته نماند چون کتاب قصه های کیتی رو خیلی دوست داری فک میکنم از اون نشات میگیرهچشمک

زمستان

اینم یه نوع بازی شما با ترمه

زمستان   زمستان

نقاشی شما از یه نی نی .بعضی وقتا که کامل نمیکشی مثلا میگم موهاش کو علی؟ میگی" کچله مثل دوست دایی محمد"

زمستان

رفتی اینارو پوشیدی میگی عکس بگیر بفرست واسه دایی ببینه منم مثل اون سرباز شدم.

دایی تازه رفته سربازی و منم دل نازک هر از گاهی قطره اشکی و شما متوجه میشی میگی "مامان چرا گریه میکنی؟" میگم دلم واسه دایی تنگ شده . میگی" نگران نباش میاد رفته سربازی دور کلاش قرمزیخندهالبته اینو خودم یادت دادم(دور کلاش قرمزی)این مکالمه اولین باری که گریه کردم اتفاق افتاد حالادیگه اگه ببینی دارم  دوباره قطره اشکی واسه برادر سربازم خخخخخ میریزم میگی دوباره دلت واسه دایی تنگ شده؟قه قهه

زمستان  سرباز

علی آقای نجار میشود

زمستان

زمستان

از این بازیهای این مدلی خیییلی من خوش شانس باشم وقتی کار دارم و توآشپزخونه هستم بشینی اینجوری خودتو سرگرم کنی.با هر وسیله ای که دم دستت باشه.

زمستان

جمعه ها که میریم خونه مادر جون با سارینا توی کوچه اسکوتر بازی میکنی

زمستان   زمستان

اینم از درخواست شما برای ساخت بادبادک به کمک هم و بازی در خانه با بادبادکتعجب

زمستان زمستان

زمستان  زمستان

یه شبم که مامان جون خونمون بود رفتیم شاهچراغ

شاهچراغ شاهچراغشاهچراغ

شاهچراغ  شاهچراغ

شاهچراغ  شاهچراغ

اینم از دی و بهمن سال 94 که اینگونه گذشت

 

پسندها (2)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (8)

mahtab
15 اسفند 94 10:06
سلام انگار کلا تفاهمای این دوتا پسر زیاده!!! عشق کیک بودن... خرید از فروشگاه... و حتی حالت نقاشیش...علیرضا هم یک نقاشی داره دقیقا به همین صورت که پسرت کشیده زنده باشه ایشالا
مامان فهیمه
پاسخ
سلام عزیزم.آخی چه جالب واقعاممنونم عزیزم .ببوس پسر گلتو
(✿◠‿◠) مامان بهار (✿◠‿◠)
15 اسفند 94 17:13
فهیمه جوون برید توی بخش مدیریت وبتون....بعد تو یکی از آیکونا نوشته ویرایش قالب وبلاگ...اونجا کد قالبتون هست
عمه فروغ
16 اسفند 94 11:55
سلام فهیمه جونم قبول باشه گل پسری نمازتالتماس دعا ای جونم به علی عشق کیک ببین چطور زل زده به فرخوب بچه حق دراه از بس کیک های مامانش خوشمزست عزیزم چقدر با لباس محلی بانمک شده فهیمه جون نگران نباش ان شاا.که بسلامتی دایی هم دوره سربازه رو تموم میکنه.و مرحبا به علی که حواسش همه جوره به مامان هست
مامان فهیمه
پاسخ
سلام فروغ جون خوبی عزیزم.ممنونم از لطفت به من و علیآره پسرم همه جوره هوای مامانشو داره
فریده
16 اسفند 94 13:38
فهیمه جان ، اگه می نویسی فقط واسه دل خودت بنویس و ازش لذت ببر ، منم معتقدم پسرا چندان به خاطره نویسی اهمیت نمی دن. ولی خودم هر وقت می رم و مطالب قبل رو می خونم سرشار از حس خوب می شم . شما لطفا همچنان به نوشتن ریز تر مسائل ادامه بده ، حداقل به خاطر دل ما که خیلی دلتنگ علی کوچولو می شه .
مامان فهیمه
پاسخ
عزیزم مرسی از لطف و دلتنگیت ما هم دلمون واسه پرهام جون تنگ شده حواست هست خیلی وقته پست جدید نزاشتی چشم دوستم اطاعت امر میشهمنم به این نوشتن ها با دید مثبت نگاه میکنم
فریده
16 اسفند 94 13:38
عزیزم ، ببین چطور منتظر درست شدن کیکه. هزار تا بوس گنده واسه علی کوچولوی شیطون
mahtab
16 اسفند 94 15:12
دوباره اومدم و پستت رو کامل تر خوندم باز هم نکات تشابه یافتم حس و حال منم به وبلاگ پسرم دقیقا مثل شما بود با این تفاوت که مدتیه کمرنگ تر شدم...منم مثل شما فکر میکنم نکنه بعدها زیاد براش جالب نباشه...و اتفاقا پسر منم خیلی زیاد احساساتیه و به قول شما گاهی می گیم کاش اینطور نبود و دیگه اینکه پسر منم دقیقا می گفت من میرم مدرسه ی ریحانه (دخترعموش) و قبلتر ها فکر می کرد بزرگ که بشه دختر میشه و دیگه اینکه اطراف علیرضا هم دختر به وفور پیدا میشه و دریغ از یک دونه پسر راستی شما ساکن تهران هستید؟
مامان فهیمه
پاسخ
ممنونم مهتاب جون به خاطر اینکه دوباره بهمون سر زدیبه قول یکی از دوستان وبلاگی باید با دید مثبت به این خاطره نویسی نگاه کنیم تا بتونیم ادامش بدیم.یه جورایی خودمونم وابستش شدیم واااای این شباهتا من و کشته و اینکه انقدر احساساتی و مهربونن یه جورایی واسه خودمون خوبه ولی فک میکنم تو جامعه ضربه میخورن وقتی بزرگتر شدن .انشالا که اینطور که فکر میکنیم نباشههر چند با بزرگتر شدن و وارد جامعه شدن یه خورده بهتر میشن و وابستگی ها کمتر.ولی یه سری چیزا توی ذات بچه هاست عزیزم من ساکن شیرازم
مامان رویا
16 اسفند 94 18:57
سلام فهیمه جان ...چه جالب کیاراد من برعکس علی اصلا دوست نداره بگی شبیه دختر ها شده و کاملا روی پسر بودنش تاکید داره...
مامان فهیمه
پاسخ
رویا جون خیلی از پسر بچه ها رو دیدم که مثل کیاراد هستن ولی علی ما از بس دختر دیده دورش فک میکنه دختره
مامان امیرعطا
17 اسفند 94 0:35
سلام به علی جون و مامانش..خ.بین؟ عکسات علی بودن عزیزم مثل همیشه.. حرفاتون در مورد وبلاگ عین حقیقته که اینجا نوشتن فقط برای ما مامانا خیلی خیلی مهمههههههه...اره واقعا کاش میشد بچه ها بچه بمونن کهه بزرگ بودن لذتی نداره...
مامان فهیمه
پاسخ
ممنوووونم عزیزمکاش میشد یادشون بدیم در حین بزرگ شدن احساسات بچگانشونو داشته باشن