زمستانه
بزرگ و بزرگتر که میشی سعی میکنم وبلاگتو خلاصه تر کنم.
دوست دارم بیشتر باهات حرف بزنم ولی گاهی وقتا یه چیزی ذهنم و مشغول خودش میکنه,که نکنه وقتی بزرگ شدی و خواستم بهت بگم که همچین دفترچه خاطراتی داری اونقدرا ذوق زده نشی و یا اولش واست جالب باشه بعد خسته کننده که انقدر جز به جز و مو به مو از با تو بودن و نوشتم......نمیدونم چی پیش میاد
پیش خودم میگم تو پسری و پسرا شاید مثل دخترا اونقدرا این چیزا واسشون مهم نباشه آخه کلی نگرید دیگه
ولی از شخصیتی که تا الان ازت شناختم فکر نمیکنم برات جالب نباشه.آخه یه پسر فوق العاده احساساتی و مهربونی که حتی گاهی وقتا با بابا میگیم کاش انقدر احساساتی نبودی.ولی یه چیزی و بدون تمام این نوشته ها رو با دل و جون واست نوشتم و با تک تکشون هزارتا خاطره از قبل و بعد برام زنده میشد.بیشتر پستات رو وقتی میزارم که خوابی مخصوصا آخر شبا مثل الان که ساعت 3بامداده بعضی وقتا بابا بهم میگه انقدر نمیخواد خودتو اذیت کنی واسه وبلاگ علی ولی خب من یه جورایی به اینجا وابسته شدم و هیشکی این و درک نمیکنه به جز مامانای وبلاگی,که چطور اینجا همه چیز و دقیق مینویسیم از اولین تجربه ها با ذکر تاریخ و اولین خوراکی ها و اولین بازیها و اولین مستقل شدنا و هزارن اولین دیگه که ممکنه فقط واسه خودمون این تاریخا اونقدر ارزشمند باشه که با مرور کردنشون بلااستثنا همه میگیم وای چه زود داری بزرگ میشی دلم واست تنگ میشه کوچولو
ای کاش بزرگ نمیشدی و توی شادیهای از ته دل کودکانت غرق بودی.
ای کاش بزرگ نمیشدی و بدیهایی رو که میدیدی فرداش یادت میرفت نه اینکه بشه کینه و بمونه تو قلبت.
ای کاش بزرگ نمیشدی و خیلی راحت مثل بچگیا میگفتی من که دوست دارم... ویا خیلی راحت معذرت خواهی....
ای کاش بزرگ نمیشدی و خیلی راحت از ترسای تو دلت میگفتی (ترس از تاریکی ترس از حیوانات ترس از اجسام سیاه)
ای کاش بزرگ نمیشدی و توی حال زندگی میکردی از اکنون لذت میبردی فارغ از گذشته که گذشته و دلشوره ی آینده ای که در راهه
و چه و چه و چه...................................................
ولی یه چیزی بگم
خیلی از آدم بزرگا هنوز بزرگ نشدن و کوچولو هستن ای کاش بتونی جز اونا باشی
خب بریم سراغ عکسایی که توی زمستون نه چندان سرد 94 گرفتیم
هر از گاهی سجاده بابا رو پهن میکنی و اینجوری پشت به قبله نماز میخونی

پسرک عشقه کیک ما وقتی مامانش کیک میپزه اینجوری در انتظاره.خیره به کیک توی فر و پرسیدن " پس کی آماده میشه؟ "



جدیدا عاشق خرید شدی البته نه لباس بلکه خوراکی و رفتن به فروشگاهای بزرگ.آخر سرم اون چیزایی که مربوط به خودت میشه رو بعد از حساب کردن برمیداری و دستت میگیری.

یه هوای خوب زمستانی و باغ جنت
این اسبی که هر وقت میرفتیم دوست نداشتی سوار شی و فقط نگاش میکردی ولی اینبار...


بازی دوست داشتنی ترامپولین




بازم شاهکاره شما و سارینا.جالبه واسم تعصب خاصی نسبت به جنسیتتم نداری
معمولا پسر بچه ها خیلی ناراحت میشن اگه بهشون بگی دختر ولی شما نه بعضی وقتا میگی مامان من دخترم پسر نیستم میگم چرا میگی اخه میخوام برم مدرسه.ههه فکر میکنی فقط دخترا میرن مدرسه چون اطرافت همش دختره
ویا اگه یکی جلوت بگه نه این دخترونست ویا صورتی دخترونست شما هم میگی نه من دخترم
چند روز پیشم خونه مادر جون با سارینا دعوا میکردی سر بشقاب کیتی
عمه رفته بود یه بشقاب باب اسفنجی خریده بود واسه شما آخه خیلی باب اسفنجی رو دوست داری و یه بشقاب کیتی واسه سارینا که شما کیتی رو صاحب شده بودی و میگفتی من همینو میخوام همه بهت میگفتن این دخترونست شما هم با عصبانیت تمام میگفتی خب من دخترم دیگههههه.در نهایتم موفق شدی
البته ناگفته نماند چون کتاب قصه های کیتی رو خیلی دوست داری فک میکنم از اون نشات میگیره

اینم یه نوع بازی شما با ترمه

نقاشی شما از یه نی نی .بعضی وقتا که کامل نمیکشی مثلا میگم موهاش کو علی؟ میگی" کچله مثل دوست دایی محمد"

رفتی اینارو پوشیدی میگی عکس بگیر بفرست واسه دایی ببینه منم مثل اون سرباز شدم.
دایی تازه رفته سربازی و منم دل نازک هر از گاهی قطره اشکی و شما متوجه میشی میگی "مامان چرا گریه میکنی؟" میگم دلم واسه دایی تنگ شده . میگی" نگران نباش میاد رفته سربازی دور کلاش قرمزی
البته اینو خودم یادت دادم(دور کلاش قرمزی)این مکالمه اولین باری که گریه کردم اتفاق افتاد حالادیگه اگه ببینی دارم دوباره قطره اشکی واسه برادر سربازم خخخخخ میریزم میگی دوباره دلت واسه دایی تنگ شده؟

علی آقای نجار میشود


از این بازیهای این مدلی خیییلی من خوش شانس باشم وقتی کار دارم و توآشپزخونه هستم بشینی اینجوری خودتو سرگرم کنی.با هر وسیله ای که دم دستت باشه.

جمعه ها که میریم خونه مادر جون با سارینا توی کوچه اسکوتر بازی میکنی

اینم از درخواست شما برای ساخت بادبادک به کمک هم و بازی در خانه با بادبادک


یه شبم که مامان جون خونمون بود رفتیم شاهچراغ




اینم از دی و بهمن سال 94 که اینگونه گذشت


زمستانه 

